من اینجا بس دلم تنگ است
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
....
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم.....
مهدی اخوان ثالث
می آیند و میروند...... و این هست ...تا ابد.
دوست ندارم بگویم خداحافظی، اما واقیتش همین است. روزها میگذرند و آدمها دگر میشوند.....
تا همه خلق بدانند که زناری هست
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
A Feast of Friends
\KINGSTON U3 (N)\New Folder\jim2.gif)
A Feast of Friends
Wow, I´m sick of doubt
Live in the light of certain South
Cruel bindings
The servants have the power
Dog men and their mean women
Pulling poor blankets over our sailors
I´m sick of dour faces
Staring at me from the T.V. Tower
I want roses in my garden bower; dig?
Royal babies, rubies
Must now replace aborted
Strangers in the mud
These mutants, blood meal
for the plant that´s plowed
They are waiting to take us into the severed garden
Do you know, how pale and wanton thrillful
Comes death in a strange hour
Unannounced, unplanned for
like a scaring over-friendly guest you´ve brought to bed
Death makes angels of us all and gives us wings
Where we had shoulders, smooth as ravens claws
No more money, no more fancy dress
This other kingdom seems by far the best
Until it´s other jaw reveals incest
And loose obedience to a vegetable law
I will not go
Prefer a feast of friends
To the giant family
Jim Morrison
فعل عدالت بالاخره صرف خواهد شد ......
سالها پیش، بعد از درگیری های کوی دانشگاه و بعد از همه آن زد و خورد ها یک روز موقع خارج شدن از دانشگاه چیزی نظرم را جلب کرد که قبلا ندیده بودم. درختی که در گلدان بین طاقهای ورودی دانشگاه کاشته شده بود، سر تا پا سوخته بود.
چند روز بعد در نهایت ناباوری دیدم که درخت را از پائین ترین جای ممکن بریدند.
پائیز آمد و زمستان نیز گذشت و نوبت بهار شد.
بهار سال بعد (٧٩) دیدیم که درخت قطع شده دوباره از ریشه جوانه کرد و شاخه ای برآورد. دلیل را که پرسیدم گفتند این به ریشه و قوت آن برمیگردد.
جدال امروز جدال ریشه هاست. هر چند شاید عادل فردوسی پور را نبینیم اما او ١٠ سال وقت برای ریشه دوانیدن در ذهن مردم صرف کرد و البته که این وقت کمی نیست.
همه مان ناراحتیم ولی می دانیم که:
فعل عدالت بالاخره صرف خواهد شد ......
حیرت شبنم
دراین چمن به حیرت شبنم رسیده ایم باید دری به خانه خورشید باز کرد
* شرمنده، شاعرش یادم نیست!
مهندس قلابی ....
یک عدد مهندس قلابی به بالاترین پیشنهاد قیمت به فروش میرسد. پیشنهادات خود را به همین جا بفرستید. افتتاح پاکات! روز ٢٩/١٠/٨٧ یعنی یک هفته دیگر خواهد بود.
PS: لطفا فکر بد نکنید!
دستگیرش کنید
خدا ....
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
فروغ فرخزاد
تصمیم گیری در اتاق شیشه ای
یادش بخیر. سال ٧۴ که تازه معماری خواندن!! را شروع کرده بودم، یکی از اساتیدمان (مهندس داریوش کسرایی، که هرجا هست امیدوارم سلامت باشد) در خلال صبحتی به من گفت که معمار بودن نه تنها شئونات زندگی افراد را متحول خواهد کرد، بلکه دید آنها به امور را نیز دیگرگون خواهد ساخت.
به عنوان مثال فیلم دیدن را مطرح کرد که معماران همیشه در آن در پی گمشده های خود میگردند. (این را همین جا داشته باشید تا بعد)
آنروزها گذشت اما پس از سالهای پایانی دهه ٧٠ یک درگیری ذهنی بامن ماند. اینکه مسلما زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مردمان ربطی نیز به معماری پیرامون آنها دارد و بالعکس. و سالهاست که در پی یافتن پاسخهایی که بتوان بر آنها استناد کرد، به کند و کاو در معماری معاصر و جریان های اجتماعی و سیاسی همین دوران در ایران مشغول بوده ام.
جدیدا نکته ای توجه مرا به خود جلب کرد. جرقه اصلی را هم دیدن دو فیلم در ذهنم زد.(MATCH POINT & A GOOD YEAR) داستان هر دو فیلم در انگلستان رخ میدهد. (یادمان باشد که انگلیسیها به پنهان کاری معروفند) در هر دو فیلم شخصیت اصلی درگیر در بازار سهام و بورس است. اما بخش جالب همین جاست!
حتی در این حرفه که پنهان کاری های فراوان می طلبد و حتی در انگلستان (که به قول یکی از دوستان مهد پنهان کاری است) اتاق مدیران با دیواری شیشه ای از فضای کار سایر کارمندان جدا شده است.

و این را مقایسه کنید با اتاق های مدیران ایرانی که نه تنها فضای کارشان را با دیوارهای آنچنانی از دیگران جدا میکنند، بلکه اگر دستشان برسد دیوار و دری فولادی هم بر آن می افزایند.
به زعم من این دیوارها پیش از آنکه در معماری ما یا اروپاییان وجود داشته باشد، در ذهن ماست که وجود دارد. و صد البته او که در اتاقی شیشه ای مینشیند مطمئن است که چیزی برای مخفی کردن ندارد.
اینو حاجی واشنگتن نوشته بود. چندی پیش!
…
تا حالا با خودتون فکر کردین چند بار شده که مردم ایران همگی با هم شادی کنن؟ وقتی می گم شادمانی همگانی منظورم رخدادی است که دل همه ایرانی ها رو شاد کرده باشه؟ فارس، کرد، لر، آذری، بلوچ، سلطنت طلب، کمونیست، چپی، مسلمون، غیرمسلون، همه و همه؟
کدوم رهبر سیاسی معاصر ایران تونسته مردم ایران رو به طور یکپارچه در شادی شریک کنه؟
…
هیهات!
به قول آل احمد:
اما هیهات که آدمی کور است!
تفصیلش را مرداد آینده مینویسم.
Don’t be dismayed at good-byes. A farewell is necessary before you can meet again. And meeting again, after moments or lifetimes, is certain for those who are friends.
امن ترین جای جهان
مسعود بهنود را می شناسم. از گذشته ای که چندان دور نیست اما خاطره اش دور است. بهار 1373 بود که موسسه روایت فتح فیلمی تهیه کرد به نام : "مرتضی و ما". این فیلم برای اولین سالگرد مرتضی آوینی که سال قبل از آن در فکه به شهادت رسیده بود به کارگردانی کیومرث پور احمد ساخته شده بود.
چند روزی پس از آنکه فیلم در تلویزیون پخش شد، فرصتی شد تا با یکی از دوستان ویرایش کامل آن را ببینم. چهره های تازه فراوانی در این فیلم دیدم که یکی از آنها مسعود بهنود بود. حرف زدنش به دلم نشست. همین و بس. و این بود و بود تا بهمن یا اسفند 1374 که دیگر دانشجویی بودم با سری پر از سودا. مقاله ای از او خواندم با این عنوان:
عوامی درد تاریخ ماست
هم زیبا نوشته شده بود و هم دردناک بود. و این شروع آشنایی با مردی بود که بسیار از او آموختم و البته هرگز پیش نیامد که از نزدیکش ببینم و بعضی ناگفته ها بگویم.
راستش را بخواهید مسعود بهنود یک بار مرا از خطری جدی نجات داد و این دینی بزرگ بر گردن من گذاشت. (هرچند بعدها که بیشتر از او خواندم فهمیدم که روزی او هم در موقعیت آنروزهای من قرار داشت.)
سال 1377 بود و من دانشجویی در دانشگاه تهران بودم با هزاران امید و آرزو که رسیدن به هیچ یک را چندان قریب نمی دیدم. تصمیم گرفتم که بروم. فرم انصراف از دانشگاه را گرفتم(که البته پر شده اش را تحویل ندادم). توصیه نامه هایی هم اساتیدم گرفتم و عزم جزم کرده بودم که این کشور را به مقصد وطن میکل آنژ ترک کنم.
در همین گیر و دار روزی کتابی دیدم که نام مسعود بهنود را بر خود داشت: ما می مانیم
کتاب را خریدم و به خانه بردم. فکر کنم کار خواندش به 2 روز نکشید. همان روز بود یا روز بعدش یادم نیست با مادرم حرف هایی زدیم و من خواستم برای آخرین بار به زیارت امامزاده صالح بروم. آنچه مقاله مسعود بهنود را ساخته بود و آنچه در دل مادرم بود و هرگز بر زبان نیاورد، دست به دست هم دادند و بغضی را ساختند که تا بی خیال رفتن نشدم نشکست.
و من هم ماندم!
آنروزها گذشت و مسعود بهنود هم از ایران رفت. تا اینکه این اواخر مقاله ای نوشت با این عنوان:
حرفهایی گفته بود که برایم لااقل در آن لحظه که خواندم معنایی نداشت. -برای من که حداقل 6 ماه قبل از خواندن آن مقاله را در فکر رفتن بوده ام- چه خیری در این است که دیگران را بگویی در همانجا که هستند بمانند اما تو خودت رفته باشی! (از شما چه پنهان شاید ناسزایی هم حواله مسعود خان بهنود کردم)
و اما حکایت من.
چند ماه گذشته را (یعنی از اسفند تا به حال) بیش از هر چیز فکر من درگیر رفتن بوده است. بماند که این وسط پای کشورهای فراوانی به میان آمد و هریک به دلیل از گردونه خارج شدند و ماندند تنها دو کشور اروپایی باقوانین مهاجرت سخت گیرانه. اما بازهم از رو رفتن درکار نبود که سخت از آنچه در کنارم می گذشت افسرده حال و ملول بودم. در این میان همیشه گویی چیزی جلویم را میگرفت، مقاومت میکرد و نمی گذاشت که بشود. همه جوانب را سنجیده بودم، کاری که میکردم معقول بود، نکته ای برای ترسیدن باقی نبود. میدانستم که در آنجا که به آن غرب میگویند، آدمی مثل من روزگارش از آنچه که امروز هست بدتر نخواهد بود، که از نوجوانی تا همین حالا از تن به کار سپردن ترسی نداشته ام.
در این میان نوشته ای خواندم که چیزی را عوض نکرد اما مدتی بعد فهمیدن نکته ای را آسانتر کرد.
تا بحال پیش نیامده بود که دلم برای خانه ام تنگ شود. هرگز آنقدر زیاد از این شهر دور نبوده ام که در بازگشت برای دیدن خانه دل در دلم نباشد. اما این بار جور دیگری بود.
رفتیم. برای پنج روز. تا خستگی تابستان شلوغ و پر کار گذشته را از تن به در کنیم. چند شبی را در شهری بودیم که اگر چه شهر من نبود، اما شهر پدرم بود و اگر چه آن خانه، خانه خودمان نبود، اما خانه بود که برای ما بعد از خانه خودمان جزو آشنا ترین خانه هاست. شهری که سالیان فراوان حسرت زندگی در آن را با خود به این سو و آن سو کشیده ام- مثل آن کسی که تصویر خانه ای را در کوهساری داشت و آرزوی رسیدن به آن را- بعد از همه این روزها در هوای بهشتی گیلان بالاخره روزی رسید که برگشتیم. برگشتیم به شهری که من همیشه از هوای خشک و دودآلودش شکوه داشته ام. شهری که این اواخر جز چندتایی از فروشگاههایش دیگر برایم جذابیت نداشت.
اما این بار وقتی رسیدیم، وقتی مقابل درب خانه ایستادیم، به سختی بغضم را فرو خوردم. اینبار دلم برای خانه ام، شهرم و حتی همسایگانی که بعضی شان چندان هم نازنین نیستند تنگ شده بود.
بعد از چند شب، راحت ترین خواب را داشتم ، در شهری که هرگز گمانش را هم نداشتم که بتوانم در هوای خشکش شبی را تا صبح راحت بخوابم. صبح که از خواب بلند شدم به دیدن اتاقی رفتم که برایم آشنا ترین اتاق جهان است. مثل موجودی زنده با من حرف زد. میشد فهمید که او هم دلش برای من تنگ بوده است و آمدن ما را لحظه شماری کرده است.
آن لحظه بود که دانستم منظور از کلید در آن مقاله چه بود. یاد شازده کوچولو افتادم.
روباه گفت: اگر تو چیزی را اهلی کنی ......
شازده کوچولو گفت: گلی هست و گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده باشد.
......
......
......
خانه ای هست، و گمان میکنم که آن خانه مرا اهلی کرده باشد.
خشم دروغین
زان خشم دروغینش، زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد، تا باد چنین بادا
مولانا
Les grandes personnes
Et le petit prince s'en fut « Les grandes personnes sont décidément bien bizarres » se dit-il simplement en lui-même durant son voyag
و شایسته این نیست که باران ببارد
و در پیشوازش دل من نباشد
و شایسته این نیست، که در کرت های محبت
دلم را به دامن نریزم، دلم را نپاشم
ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر،
تقلای روشن گر ریشه ها را ندیدم
ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید
چر ا خواب باشم
عبور کدامین افق انتظار مرا مژده آورد
و هنگامه عشق را در دل من خبر داد
کجا بودم ای عشق
چرا چتر بر سر گرفتم
چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم
چرا آسمان را ننو شیدم و تشنه ماندم
ببخشای ای عشق
ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم
اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم
اگر سنگ را دیدم اما
در آیین احساس و آواز گنجشک
نفسهای سبزینه را حس نکردم
اگر ماشه را دیدم اما
هراس نگاه نفس گیر آهو به چشمم نیامد
ببخشای بر من که هرگز ندیدم
نگاه نسیمی مرا بشکفاند
و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند
و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم
و از باور ریشه مهربانی برویم
ببخشای ای عشق
ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم
و ماندم
و خود را شکستم
و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم
و هرگز نرفتم که یک حجله برپا کنم بر سر کوچه زندگانی
و در قاب خورشید بنشانم عکس دلم را
تو را دیدم ای عشق
و دیگر زمین آسمانی است
و شایسته این نیست
که در بهت بیهودگی ها بمانم
تو را دیدم ای عشق
و آموختم از تو آغاز خود را
نگاه تو کافی است
من آموختم ریشه رویش باغ ها را
و باران خورشید ها را
محمدرضا عبدالملکیان
تیرباران
اینو سید ابراهیم نبوی خیلی وقت پیش نوشته بود ولی من تازه خوندمش، حرفی هم ندارم که به اون اضافه کنم:
گفت: مردم طرفدار این مجازات هستند، تو نمی دانی مردم با کشته شدن این افراد چگونه برخورد می کنند، آنها شیرینی می خریدند و به همدیگر می دادند، بخاطر اینکه فرزندان شان توسط همین جنایتکاران کشته شده بودند یا مورد تجاوز قرار گرفته بودند. گفتم: به نظر تو روح ملتی که در کنار صحنه اعدام دسته جمعی شیرینی می خورند و می خندند، تیرباران نشده است؟ گفت: روح بسیاری از این مردم سالهاست به لجن کشیده شده. گفتم: چگونه می شود از رفتار ملتی که روح شان تیرباران شده دفاع کرد.
Qui suis je?
Qui es tu?
Qui somme nous?
..........
اینو یه دوست خوب تو وبلاگش نوشته بود:
برای یکسری از حسها، هرچند که خوب هستند باید محدودیت قائل شد، مثل مهربانی مثل فداکاری مثل ایثار، مگر اینکه قید زندگی و آرامش خودت رو بزنی… یک جاهایی اگه این محدودیت رو قائل نشی، توانائیت رو برای انجام اینکارها از دست میدی… هرچی باشه تو خودت هم انسانی، نیاز داری که به خودت هم مهربانی بشه و یا اینکه کسانی برای تو فداکاری کنن تا تقویت بشی و بتونی ادامه بدی وگرنه اگه صرفا یکطرفه باشه، به راحتی از پا می افتی…
شاید....
ماههاست دلم آرام و قرار ندارد.برای آنچه در درونم میگذردکلماتی ندارم. دلتنگم و دلخسته. به اندازه درددلی بی پرده. اما دریغ.
شاید دیگر هرگز چیزی ننویسم. میدانم روزگار من نیست. میدانم روزگار ما نیست. موجوداتی از اولین روزهای جهان تا به حال....
شاید تا روزی دیگر!
شاید درجایی دیگر!
در امان حق
ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار وشش و هفت
می خور چو ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
یه کم غرغر برای هیشکی ضرر نداره!!!
دیرگاهی است در این تاریکی
نقش خاموشی در طرح لب است.
من عادت کرده ام پیوسته خودم را به عنوان انسانی پر انرژی، ساعی، فعال و کوشا در زمینه های حرفه ای غیر حرفه ای بشناسم. سالهای مدیدی است دیگران نیز مرا تا حدودی با همین صفات می شناسند. (لااقل تا جایی که خودم میدانم) اما مدتی است که اقلا خودم میدانم از آن منبع سرشار انرژی خبری نیست. با مرارت فراوان سعی میکنم همان شخصیت قدیمی را به نمایش بگذارم، (شاید بیشتر از همه به این خاطر که میدانم اگر دوستانم و خانواده ام مرا این چنین ببینند بسیار بیشتر از من از انرژی تهی خواهند شد.) و این البته که بسیار بسیار سخت است.
میدانم چه چیزهایی بیش از همه مرا از انرژی و شوق تهی کرده اند، اما کاری از دستم بر نمی آید. مگر من چقدر قدرت دارم که اطرافم را تغییر دهم؟ خانه و خانواده ام را شاید تاحدودی بتوانم ، اما آیا همسایگانم، مردم و .... را هم میتوانم؟ برای این کار به چه میزان انرژی نیاز است؟ آیا در پایان همه این تغییرات بیش از امروز از انرژی تهی نخواهم بود؟
شاید برای همین است که دیگر کسی نمی خواهد چیزی را تغییر دهد؟............
چیزی شبیه روزهای خوب کودکی
من سالهاست (چیزی حدود 12 سال) کارتونی ندیده بودم که آرزو کنم ای کاش آنرا در سالهای نه چندان دور کودکی میدیدم. اما این اتفاق همین 10-12 روز پیش افتاد.
انیمیشن بسیار زیبای "کانگ فو پاندا" علاوه بر کاردانی فراوانی که از لحاظ تکنیکی در ساخت آن بکار رفته است، دارای مفاهیم انسانی بسیار عمیقی است که نه تنها به کار کودکان و ساخت آینده آنان می آید بلکه برای بزرگسالان نیز همچون مدرسه ای بسیار اعجاب انگیز است.
گفتگو های رد و بدل شده بین شخصیت های اصلی داستان گوهر هایی ناب از مکتب دائو را برای ما بر ملا میکنند. همچنین تاکید فراوان فیلم بر این مفهوم که برای غلبه بر شر چیزی بیشتر از استادی در کارها لازم است، تقریبا بی نظیر است.
جمله ای از فیلم برای من آنچنان جذاب بود که آنرا در محل کار خود آویختم:
دیروز تاریخ است، فردا راز است و امروز تنها زمانی است که وجود دارد. برای همین است که به زمان حال " هدیه" می گویند.
پرستو شدن
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پرکشیدن، پرستو شدن
-
اینو اولین بار تو اتاق دکتر ترکیان دیدم، خیلی به دلم نشست
یادآوری
اینو یه بار برای یه دوست عزیز نوشتم. حالا چون خودم خیلی بهش نیاز داشتم اینجا هم نوشتم که یادم بمونه:
چوانگتزو می گفت اگر هنگام قایق سواری کسی دیگر با قایقش به قایق تو بزند بلند میشوی و به او دشنام میدهی. حال اگر قایقی خالی باشد و ناگهان با قایق تو تصادم کند، کسی نیست تا به او دشنام بدهی.
در همه حال سعی کن جهان را چون قایقی خالی ببینی.
دلیلی برای زنده ماندن...
ما هرگز نمی توانیم بر روی زمین کارهای بزرگی انجام دهیم، ولی می توانیم کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم.
مادر ترزا
یک سال خوب
رایدلی اسکات، کارگردان انگلیسی هالیوود در سال 2006 فیلم زیبایی به نام "یک سال خوب" "A GOOD YEAR" ساخت. در این فیلم که نقشهای اصلی آن را "راسل کروو" و "ماریون کاتیار (برنده اسکار 2008 برای فیلم (LA VIE EN ROSE" بازی میکنند، بازگو کننده داستان زندگی پسرکی به نام "مکسیمیلیان اسکینر" است که در خردسالی والدین خود را در حادثه رانندگی از دست داده است و تا مدتی با عموی خود "عمو هنری" زندگی میکند. عمو هنری که مردی حدودن 50 ساله است، صاحب یک مزرعه درختان انگور و یک کارخانه شراب سازی در پروانس فرانسه است. زندگی در کنار عمو هنری – که مردی فرهیخته و به نوعی حکیم است – برای مکس جوان خاطرات شکوهمندی میسازد.
سال ها میگذرند و مکس برای ادامه تحصیل به انگلستان می رود و در آنجا به یک معامله گر بورس بسیار موفق تبدیل میگردد. در همین اوضاع خبر فوت عمو هنری و تقاضای وکیل او از مکس برای سفر به فرانسه به دست او میرسد. مکس به فرانسه میرود و در آنجا.....برای ادامه فقط یک جمله دارم: زندگی اش زیبا میشود.
برای من زیباترین صحنه فیلم، پلانی است که مکس از فرانسه به انگلستان بازگشته و در آپارتمان خود قاب عکسی از خودش در ایام کودکی و عمو هنری، یک سنگ از موستان لاسیروک (مزرعه عمو هنری) و یک شیشه شراب محصول همان مزرعه را در مقابل خود گذاشته است و به آنها خیره شده است. گویی میخواهد در این میان مکس واقعی را بیابد.
این فیلم بسیار خوش ساخت، پر از نشانگان خاص سینمایی و در عین حال بسیار روان است. دیدن آن را به همه دوستان توصیه میکنم.
سال گذشته نیز برای من "یک سال خوب" بود. سالی پر از آموختن چیزهایی که اغلب انسان ها نسبت به آن کمال بی توجهی را روا میدارند.
سالی برای محکم کردن برخی از دوستی ها در عین حال از بین بردن برخی دوستی ها.
سالی برای پیدا کردن خود واقعی.
سالی برای نگریسن به پشت سر و آنچه از این سه دهه زندگی بر روی کره خاکی از من بر جای مانده است.
و این لیست ادامه دارد.
جالب تر خواهد بود اگر بگویم همه این ها مربوط به یک چهارم پایانی سال بود وگرنه باید این سال را بدترین سال زندگی ام می دانستم.
سالی پر از غم ها، شادی ها، سختی ها و نرمی ها .... اما همه آموزنده.ولی فکر میکنم امسال سال بهتری باشد..
(راستی یادم رفت بگم همه این اتفاقات خوب با دیدن فیلم "یک سال خوب" شروع شد.)
امیدوارم "یک سال خوب" داشته باشید.
اطلاعيه
به دلیل اوضاع نا مناسب جوی کلیه راههای رسیدن به خدا تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد.
